کسب درآمد اینترنتی کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
7 تیر 1388
سارا

گل هزار برگ من ، شاپری قصه های من ، دخترک رویاهای من برایت از او می نویسم که نه مرا می خواهد نه تو را دارد رهایمان می کند توی این دنیای بزرگ بی پیر تا چشممان کور و دندمان نرم برویم و فقط گم شویم تا فقط آن دو چشم خاکستری با آن هاله سرمه ای دورش دیگر هیچوقت نبیندمان ، هیچوقت


24 خرداد 1388
لذت

لذت می بری! آزار من دیگر برایت مثل نفس کشیدن شده است. مثل سر کشیدن یک لیوان آب خنک من نه برایت خاطره ای خوش را به یاد می آورم نه صدایم تورا می برد به لحظه های خوش با هم بودن نه دلت برای بوی تنم می گیرد نه با شنیدن صدایم نفس کم می آوری از شوق . نه هیچ شده ام! یک تکه آزار که چسبیده ام به روزگار آرام و بی صدایت! نه باران مرا به یاد تو و شوق کودکانه ام می اندازد نه صدای خوردن قطره هایش به شیشه پنجره تو را می برد به یک گریه مشترک توی یک شب بارانی تهران! من چه شده ام لانه کبوتری که کبوتر هایش کوچ کرده اند و لانه هی یاد می بافد و هی یاد گره می زند طوفان باش هو بکش ویرانم کن و خلاص


10 خرداد 1388
بیا

خیلی وقت بود که می خواستم برایت بنویسم که دلم عحیب گرفته است خیلی وقت است که می خواستم برایت بنویسم که دلم شکسته است خیلی وقت است که دستم را بلند کر ده ام تا دستم را بگیری ولی انگار که دور مرا مه گرفته است و تو مرا هیچ نمی بینی . آخ که چقدر دلم برای سینه ات تنگ است که بشود سرم را فرو کنم تویش و های های زار بزنم و تو ساکت گوش کنی و موهایم را ناز کنی . چقدر دلم برای بوسیدنت تنگ است برای بوسیدن دستهایت برای بویت چقدر دلم برایت تنگ است خدا . بیا مرا ببر . به ابرها . به کهکشان . به رودها . بیا مرا ببر من می خواهم پیش تو باشم دیگر خسته ام از این ترس همیشگی بیا دستم را محکم بگیر و ببر . دلم برای داغی دستهایت یکذره شده است . مرا تنها گذاشتی ؟ بیا مرا ببر خسته ام. بیا مرا ببر می ترسم. ...............


2 خرداد 1388
شنبه های خاطره

حالا که می دانم رفته ای زندگی به گوشه ای از نقشه کوچ کرده که تو در آن ساکنی. حالا که می دانم رفته ای تمام چمدانهایم را به دریا میریزم وقتی که تو نباشی سفر به کجا باید کرد که کسی آن سوی شیشه های فرودگاهش قلبش تند بزند و منتظر باشد . اشک تا همین لب لب چشمهایش آمده باشد. حالا که نیستی باورت شود همیشه دیر رسیدیم حتی به یک بوسه!حالا که می دانم رفته ای شبها آنقدر بیدار می مانم و صبحها آنقدر زود بیدار می شوم که طعم تلخ انتظار توی همه لحظه هایم ماندگار می شود . آنوقت است که می فهمم بیداری چه درد غریبیست و ای کاش می توانستم همه این ساعتها را خواب باشم.حالا که می دانم رفته ای دیگر حوصله گفتن دوروغهای دم دستی و مبتذل که کفر تو را در می آورد را ندارم که شیطنت کو دکانه مرا ارضا می کرد. دیگر به جان هیج کس قسم نمی خورم بجز خودم!حالا که می دانم رفته ای روزی یک مشت از آن گلهای خطمی که برایت گرفته بودم را توی کاسه بلور می ریزم و خیره میشوم به بنفش بی نظیر  رنگش . حالا که می دانم رفته ای من هم هر روز به تمام پاتوقهای هر روزه مان سر می زنم وقتی که وارد می شوم انگار تو همین حالا از کنارم رد شده ای این را از بوی سیگار و عطر تنت می فهمم  . انگار که منتظر بودی تا آمدن مرا ببینی و بروی. سایه ات همین جا ها می پلکد مراقب من است دیگر می دانم توی شلوغی خیابانهای غریب نباید دست تو را ول کنم . تو با منی حتی حالا که رفته ای. حالا که رفته ای من هنوزم از  پنجشنبه و جمعه ها بیزارم هنوزم عاشق پنجشنبه و جمعه توام عاشق شنبه ها و یک شنبه های خاطره!


24 اردیبهشت 1388
نمیخواهم

مرض بی قراری گرفته ام ! نه خوابم می آید نه خوابم نمی یاید! نه می توانم چشم روی هم بگذارم نه می توانم دراز بکشم و زل بزنم به سقف تا خوابم ببرد. باز هم بلند می شوم مثل خوابگردها راه می افتم و می روم سراغ قرصهای خواب آور و مسکن دو تا قرص می خورم و دو تا مسکن  که  شاید این گوش درد لعنتی که امانم را بریده دست از سرم بر دارد و بتوانم شاید چشم روی هم بگذارم. بامزه است بعضی ها از زور خواب میان خالی متکا تا سر شان می خوابند و چه خوابهایی می بینند خوشا به سعادتشان! می روم کنار پنجره هوای یهار می زند توی صورتم سرم را بالا می گیرم و زل می زنم به آسمان اگر سرم را یک کم پایین بیاورم همه اش پنجره است و پنجره! زل می زنم به خالی و تاریکی پنجره های رو به رو . سیگار را با نفرت و درد می کشم . با این درد و توی این بی خوابی دیگر حتی خودم را دوست ندارم !ته سیگار را می اندازم توی حیاط خلوت و باز زل می زنم به پنجره های روبه رو که چه تاریکند و چه سرد و به تنهایی خودم  فکر می کنم! 


دیگر نه خودم را می خواهم نه این درد را نه این نفس که به سختی می آید و می رود و نه هیچ کس دیگر!!!!!!گوشم بد جوری درد می کند!! 


15 اردیبهشت 1388
پس کی خوب می شوم

روی برانکار میبرندم به سقف خیره شده ام و لامپهایی که در امتداد هم تند تند عبور می کنند توی آسانسور خیره شده ام به سقف و به هیچی فکر می کنم  واقعا به هیچی ! انگار که مغزم فرمان ایست داده است و دلش نمی خواهد توی دلش با هیچکس خداحافظی کند ویا حتی به یاد بیاورد که می شود خداحافظی هم کرد . در بخش جراحی با فشار برانکارد باز می شود و من فرو می روم میان دل آبی بخش جراحی مرا می گذارند دم در اتاق عمل و من باز خیره می شوم به سقف و انژو کد دستم را نگاه می کنم که چه محکم فرو رفته میان رگهایم . چشمهایم را می بندم  صدایی می گوید سلام و چشمهای من باز می شود به جواب سلام و زنی خندان می گوید من دکتر بیهوشیت هستم خوبی ؟ و من سرم را تکان می دهم که یعنی خوبم ! و دقایقی بعد کسی هلم می دهد میان اتاق عمل  و من خیره می شوم به چراغهای متحرک سقف  و دیوارهای لاجوردی اتاق و دخترکی جوان که با مهارت تند و تند مشغول آماده کر دن وسایل است و نیم ساعت بعد صورت خندان دکتر که دست مرا گرفته بود و حال و احوال می کرد و ماسکی که روی بینیم گذاشتند و من فرو رفتم میان پرها و ابرها و  همه آبیها. 
و صدایی که به آهستگی صدایم کرد و من که فوری چشمهایم را باز کردم انگار که اصلا بیهوش نبوده ام .و الان چندین ماه می گذرد و من دیگر هرگزخوب نشده ام .اصلااز همان ساعت بعد از عمل خوب بودم . و همه چیز گذشت.


6 اردیبهشت 1388
...


10 بهمن 1387
هر چی میخوای بنویس...

بگذار گریه کنم...نه برای تو...برای عشق که مرده است بگذار گریه کنم...نه برای تو...برای صداقت که کم رنگ شده است بگذار گریه کنم نه برای تو...برای غم ها که یکنواخت شده اند بگذار گریه کنم...نه برای تو...برای ارزوها که از بین رفته اند بگذار گریه کنم...نه برای تو ...برای محبت ها که ... ساکت شده اند...بگذار گریه کنم نه برای تو برای آدمیان که بی تفاوت شده اند


23 آبان 1387
مست و ملنگ

هیج فکرش را می کردی که روزی از روز ها پشت دستگاهی بنشینی که خصوصی ترین احساسات تو را با خودش می برد به نمی دانم کجای دنیا و از ته دلت بنویسی که آن خنده ماسیده دیشب روی لبهایت فقط برای همان قصه تکراری و همیشگی (انسان خوشبخت لبخند می زند) بود و بس و نه چیز دیگر! 


14 مهر 1387
...

d.d 

 

از لحظه شکستنم بنویسم از لحظه خوار شدنم از مچاله شدنم از دیده نشدنم از اینکه من خراب کرده ام من این زندگی آرام را خراب کرده ام نه کم است منهدم کرده ام از چه بنویسم از اناری که تا پریروز انار بود ولی حالا تکانش که بدهی صدای دانه هایش را می شنوی و از سرنگ هایی که یک به یک توی سطل زباله می افتند و چیزی را به من تزریق می کنند که فقط بخوابم لعنت به این من لعنت به تو و لعنت به همه این روزها



ت


آرشیو